Tuesday, September 23, 2008

صاف بايست تو آدم شده اي



دست بردار؛ اين شهر شلوغ جاي من نيست. حتي كمي مدارا هم صف تنفس را طولاني ميكند .آي همه ي دار و ندار من بسته هاي خالي بهمن ؛ صبح اينجا شبيه روياي من نيست ؛ حالا دور خودم مينشينم و كت شلوار قرضي ام را به دوربين نشان ميدهم؛ لب خند ميزنم " وكلاغ ها ميفهمند مترسك عبوس ده دوباره برگشته است "
اينجا تهران! حوالي فاجعه

Labels:

Monday, April 28, 2008

بهمن سیگار خوبیست

همه چیز از کوچه های اول آذر ماه شروع میشود. روز ازل تمام من و شمایی که ساده از آنها گذشتیم یکسان است
.بی در بی پنجره.این کوچه ها بیشتر مدیون دیواراند تا عابر
در این کوچه ها بود که ما وشما تفاوتمان را فهمیدیم ،تجربهُ روبه رو شدن وقتی با انگشتِ سبابه اندام هرزه این دیوارها را لمس میکردیم و می گذشتیم، بی آنکه هفت سالگیمان را به یاد بیاوریم
.نه رد پایی نه آشنایی، اینجا بهترین وسوسهُ هر حافظهُ کمرنگی هم ناکام میماند
دلم میگیرد... دلم دیوار میشود... واز آتش این بهمن نیم سوخته تا من و انتهای این کوچه فاصله ای برای انکار نمانده است
احسان کماسی

Monday, April 21, 2008

سلام های مغرضانه


فردای من دیروز دوست داشتنی من است، در گذشته زیستن، بیماری خوشایندی است
وقتی همه حتی از شنیدن آرزوهایت می هراسند،
وقتی تاریخ ها رافراموش می کنی و هم آغوش هر ناکامی به خواب
می روی و همه شعر هایت را فرزندان ناخواسته تو و ... می نامند، دیگر چه میتوان کرد غیر از همه " بگذریم..."های آخر هرنوشته وگاهی
.سلام های مغرضانه

Labels:

Saturday, April 05, 2008

بازگشت

بر می گردم ایوانم را بشویم

Tuesday, July 05, 2005

سفر

ره توشه را چه می باید کرد
وقتی دخترکان باکره جاده میزایند

Monday, May 23, 2005

همیشه از صفر شروع میشود
وقتی خودت را روی این خیابان آگهی کرده باشی
، تمام گاوهای پیشانی سفید لنگ می اندازند روی برهنگی ات
و تو هنوز به عدد یک نرسیده
پنهان میشوی زیر آگهی ها، زیر عکسهایت
!زیر عکسهایت
!بترس
"ترس نیز خود میدانیست که میتوان در آن جسور بود"
...بیا
،بیا از اینجا برویم
چه فرقی میان سرزمین هاست
"وقتی صدای پاهایت فریاد میزنند"
"این تو نیستی که راه میروی"

Wednesday, April 13, 2005

حواست باشد
اين کيف وکتاب ها را نبين توي دستم
آرام نشستنم را توي اين کافه نبين
انگشت هاي جوهريم را نبين و چند شعر چاپ شده ام را
خيلي هم کوچک نيستم
پاش بيافتد بطري هم مي شکنم شيشه مغازه و ماشين را هم همين طور
تازه مي توانم با يک دو ريالي زنگ بزنم به خانه شما
اين ضامن دار را هم گذاشته ام به وقتش
نامردي نامردي مي آورد
در ضمن
يک کار ديگر هم بلدم
حواست باشد
مي توانم گريه کنم
تير۱۳۷۸شهرام رفيع زاده